تبلیغات
تایتانیک کشتی فیلم - افسانه‌ی پسرك گم‌شده


تایتانیک کشتی فیلم


افسانه‌ی پسرك گم‌شده
شنبه 21 خرداد 1384

 

اشاره‌ی اول

این یك نقد و نظر سینمایی نیست، بلكه فقط نوشته‌ای‌ست كه به بهانه‌ی دیدار مجدد یك فیلم و یادآوری خاطره‌ی دو فیلم دیگر قلمی شده است. خود خواهید دید كه غرضی كه دنبال می‌كنم چیست.

 

یك فیلم افسانه‌ای

سال‌ها قبل شنیده بودم كه كارگردانی ایتالیایی با ساختن فیلم «سینما پارادیزو» ادای دینی تمام عیار به سینما كرده است. بعدترها شنیدم كه آن كار ساخته و پرداخته‌ی «جوزپه تورناتوره» است و هنوز فیلم را ندیده بودم. گذشت تا این كه به فاصله‌ی سال‌هایی و به جد و شوخی فرصتی پیش آمد تا فیلم مثالی «مالنا» را ببینم. وقتی عنوان‌بندی فیلم پخش می‌شد، ذوق‌زده به میزبان‌ام گفتم: "ئه! این كه كار تورناتوره‌س!" و پس از آن به فاصله‌ی نه چندان زیادی شاه‌كار «سینما پارادیزو» را كه گویی تو را به سیر بهشت دعوت می‌كند و عطشی همیشه‌گی به تن‌ات می‌اندازد، دیدم. برای‌ام سؤال بود دیگر فیلم‌های این كارگردان كه دو اثرش را حسابی دوست داشته‌ام، چیست. كنج‌كاوی خاصی نمی‌كردم در شلوغی هزار گرفتاری و مشغله‌ی ناگزیر زنده‌گی تا این كه روزی حین كار یكی از رفقا گفت: "1900 رو دیدی؟"* پرسیدم: "چی؟" و او كه شوق مرا نسبت به كارهای تورناتوره می‌دانست، گفت: "یه فیلم دیگه از تورناتوره ..." نگذاشتم حرف‌اش تمام شود. سپردم تا نسخه‌ای از فیلم را برای‌ام تهیه كند و از آن وقت تا حالا چندین بار این فیلم افسانه‌ای را دیده‌ام.

حالا بگذارید تا بگویم ماجرای این فیلم افسانه‌ای از چه قرار است: كشتی‌ای كه اقیانوس اطلس را به مقصد آمریكا می‌پیماید، پسربچه‌ی نوزادی كه در كشتی رها می‌شود، بزرگ شدن بچه به دست یكی از كارگران موتورخانه‌ی كشتی، مرگ پدرخوانده و سرك كشیدن بچه به سالن درجه‌ی یك و در یك نگاه مجذوب پیانو شدن، نوازنده‌گی‌ای بدوی و ذاتی و به تعبیری كشف و تعالی یك نوازنده‌ی پیانو، و ... . روایت فیلم به صورتی خاطراتی و داستانی كه دوست نوازنده برای دیگران بازمی‌گوید به موازات در حال و گذشته پیش می‌رود. نوازنده‌ی پیانو فقط بر عرشه‌ی كشتی زیسته و فارغ از اوج و فرود داستان، حتا عشق زمینی‌اش به دخترك مسافری نمی‌تواند او را از پله‌های كشتی بگذراند تا پا بر خشكی بگذارد. او برای همیشه در كشتی بزرگ ماندگار می‌شود و زمانی كه كشتی متروكه شده و فرسوده و باید كه غرق شود، كجا باید در پی او بود؟

همه‌ی این‌ها حكایت مختصری‌ست از فیلم شكوه‌مند بی سر و صدایی كه به دو دلیل مستقل هیاهویی مثل «تایتانیك» و «نوازنده‌ی پیانو» بر پا نمی‌كند. این دو فیلم اخیر را كه ساخته‌ی «جیمز كامرون» و «رومن پولانسكی» هستند و هیچ كه نباشد نظر مساعد داوران اسكار را در زمانه‌ی خود مجذوب كردند، چرا در كنار «افسانه‌ی 1900» قرار دادم؟ خوب، این فیلم با هر یك از آن دو به لحاظ ظواهر داستان و چند و چون پرداخت شباهت‌هایی دارد. فضاسازی درون كشتی اقیانوس‌پیما و نمایش مناسبات اجتماعی مسافران و زمینه‌ی عاطفی‌ای كه برای نقش اصلی داستان پیش می‌آید، مایه‌های مشترك این فیلم با «تایتانیك» است. و از دیگر سو، به خاطر شخصیت نوازنده‌ی پیانو و تنهایی‌هایش مقایسه‌ی میان این فیلم با «نوازنده‌ی پیانو» كاری نابه‌جا و دور از ذهن نخواهد بود. و چه می‌شود كه آن دو فیلم پر سر و صدا می‌شوند و این یكی نه؟ و چه می‌شود كه تب عالم‌گیر آن دو دیر یا زود فرو نشست و عیارشان معلوم شد و اثر این یكی همین طور در جان آدم دم به دم بیش‌تر رخنه می‌كند؟

نماهایی از سه فیلم یاد شده در این نوشته

«تایتانیك» فیلم پر زرق و برقی بود كه می‌خواست جلوه‌های فنی‌ای را كه دل‌مشغولی همیشه‌گی كارگردان هالیوودی‌اش بوده به رخ تماشاگر بكشد. از طرفی چون بستر زمانی و موقعیت مكانی اتفاق واقعی‌ای كه مبنای كار است، اجازه‌ی خیال‌پردازی‌هایی از نوع مجموعه‌های «پایان‌دهنده» را نمی‌داده، خوب ناگزیر باید چاشنی حوادث را یك ماجرای عاطفی داغ و هوس‌برانگیز قرار داد. این‌جا دیگر مجالی برای فلسفه‌بافی‌های روزآمد نیست و همه چیز دست به دامن یك داستان عشقی نخ‌نما و مقابله‌ی سطحی فقرا و اغنیا می‌شود.

«نوازنده‌ی پیانو» هم به رغم حضور كارگردان خوش‌ذوقی كه «محله‌ی چینی‌ها» را در سابقه‌ی كارهایش دارد، خیلی زود به خاطر لو دادن انگیزه‌اش در صدور بیانیه‌ای صهیونیستی و افراط در نمایش صریح مظالم رفته بر یهودیان، به بیننده می‌فهماند كه دارد فقط یك فیلم سینمایی را تماشا می‌كند. طبیعی‌ست كه دیگر بیننده در تراكم و فشرده‌گی صحنه‌های خشونت‌آمیز و فلاكت‌بار زنده‌گی آواره‌گان یهودی مجالی نمی‌یابد چندان به نوازنده‌گی اول شخص فیلم توجهی كند. همین داستان را می‌توان از منظر یكی دیگر از بازمانده‌گان آن فجایع روایت كرد.

با این تعابیر چه سرراست می‌توان به این نتیجه رسید كه برای باز گفتن آن داستان و صدور آن بیانیه، می‌شد فیلم‌هایی ساخت كه اسم‌شان نه «تایتانیك» بود نه «نوازنده‌ی پیانو». به هر حال و وضع، این دو فیلم دقیقا به خاطر همان كه گفته شد، چنان هیاهویی بر پا كردند كه مجامعی مثل اسكار هم مرعوب شده و سیل جوایز را به سمت آن دو جاری كردند. وقتی كه به مشاهده‌ی «تایتانیك» می‌نشینی باید احترام قدرت و جبروت هالیوود و صنعت سینمای آمریكا را به جا آوری، تا خود نیز محترم شمرده شوی. و وقتی هم «نوازنده‌ی پیانو» را نگاه می‌كنی باید بدانی كه همیشه هم طرح تئوری توطئه نابه‌جا نبوده است (نه این كه پولانسكی یهودی تبار چرا فیلمی در دفاع از قوم‌اش می‌سازد، بلكه از آن رو كه آمریكای مدعی نظم نوین جهانی كه صهیونیسم بازوی راست‌اش است، همه‌جانبه به پشتیبانی از آن برمی‌خیزد، در حالی كه شخص كارگردان فیلم را به خاطر یك پرونده‌ی حقوقی به خاك‌اش راه نمی‌دهد. گذشته از این، مردان سیاست پیش‌تر نمونه‌ی بسیار متعالی‌تر و تأثیرگذارتر «فهرست شیندلر» را در چنته داشته‌اند و این خود نشان می‌دهد كه ایشان نه گوهر هنری كه تكرار شعارهایشان برای‌شان حائز اهمیت است).

از اطناب درباره‌ی دو فیلمی كه كلیت‌شان را دوست ندارم، می‌گذرم تا كمی هم به فیلم افسانه‌ای مورد علاقه‌ام بپردازم. در «افسانه‌ی 1900 » كشتی تنها یك موقعیت مكانی نیست. كشتی، اقیانوس و امواج و استقلال آن‌ها از خشكی‌ای كه مأوای پیش‌فرض آدمیان است، خود حاكی از حكایت زنده‌گی دگرگون یك نفر است. دیگر این‌جا زمینه‌ی عاطفی‌ای كه به لطف تمام بین نوازنده و دخترك مسافر شكل می‌گیرد، چندان آب و تاب داده نمی‌شود، كه همه چیز را ناچار شوی در یك ماجرای عشقی كوچه خیابانی كه می‌تواند دست‌مایه‌ی پاورقی‌های نشریات زرد باشد، چلانده كنی. از طرفی این‌جا موسیقی، و نه فقط پیانو، زمینه‌ی تمام فراز و نشیب‌های داستان است، چه در زمان حال چه در خاطرات روزهای قدیم. گویی موسیقی یادآور به درون نظر انداختن و امكانی برای بازاندیشی در خلقیات خویشتن است. در «افسانه‌ی 1900» بی آن كه از كشتی و نواختن پیانو در عنوان‌بندی اسمی به میان آید، با فیلمی روبه‌روییم كه ماجرایش معنایی ندارد بدون كشتی و موسیقی به شكل دیگری بازگفته شود.

راستی، می‌دانید چرا اسم فیلم «افسانه‌ی 1900» است؟ خوب، اگر فیلم را دیده باشید، نیازی به واگویه‌ی من نیست و اگر هم كه نه، به‌تر است نگویم چیزی و كنج‌كاوتان كنم تا از همین كشف هم موقع دیدن فیلم حظ ببرید.

 

غرض اصلی: یك ترانه

این همه گفتم تا به این‌جا برسم كه ترغیب‌تان كنم به دقت در موسیقی متن بی‌نظیر فیلم كه شاه‌كار استادانه‌ی دیگری از «انیو موریكونه» است و هم‌چنین ترانه‌ی پایانی فیلم كه كاری‌ست از «راجر واترز» به نام «پسران گم‌شده». و همین قدر كه به یاد آورم «دیوار» محصول اندیشه‌ی «واترز» است، برای نشان دادن نگاه نهفته‌ی ورای شعری كه عصاره‌ی «افسانه‌ی 1900» می‌باشد، كافی‌ست.

خوب است تا تلاش من را برای ترجمه‌ی شعر ترانه‌ی «پسران گم‌شده» در ادامه بخوانید (قطعا به دعواهای اصلی مطرح در امر ترجمه‌ی شعر واقف هستید و از این رو به بازنویسی آن سروده در زبان مقصد توسط من قناعت می‌كنید):

 

بیا و همین حالا مرا بگیر

كه نرفته‌ام

تو را این‌جا تنها جا نمی‌گذارم

در این آرامش مرده‌ی زیر امواج

هنوز می‌شنوم صدای آن پسران گم‌شده را

 

نمی‌توانستی حرف بزنی

كه ترسیده بودی

از دوباره جا ماندن

كلاه‌ات را در دست گرفتی و به باد سپردی

و بعد از پله‌ها بازگشتی به آن عرشه‌ی فولادی

 

و در خیابان مات** در ماه ژوئیه

وقتی كه آن جیغ مرغان دریایی را شنیدم

كودك را نگه داشتم

            كودك درون مرد را

            آن كودك را كه جا می‌گذاریم پشت سر

 

و در خیابان مات در ماه ژوئیه

وقتی كه آن جیغ مرغان دریایی را شنید***

كودك را نگه داشت

            كودك درون مرد را

            آن كودك را كه جا می‌گذاریم پشت سر

 

نور كم می‌شود

پسران می‌پراكنند

آخرین نوشته‌ها بر خاك می‌افتند بی سر و صدا

و در سكوت قبر

هنوز می‌شنوم صدای آن پسران گم‌شده را

 

ما آن‌جا رهاشان كردیم

وقتی كه كوچك بودند

مردان را تا زمانی كه غرب پیروز شد، بردند

و حالا هیچ به‌جا نمانده، جز وقتی برای اتلاف

پدر! تو هیچ وقت ما را به ماهی‌گیری نبردی و دیگر هم نخواهی برد

 

و در خیابان مات در ماه ژوئیه

وقتی كه آن جیغ مرغان دریایی را شنید

كودك را نگه داشت

            كودك درون مرد را

            آن كودك را كه جا می‌گذاریم پشت سر

 

من دیگر حرفی ندارم. تمام!

 

* نام اصلی فیلم The Legend of 1900 یا همان «افسانه‌ی 1900» است.

** Mott Street

*** در زبان اصلی ضمیر سوم شخص فاعلی این بند she است. چه خوب كه این بند را با توجه به جنسیت فاعل بخوانید.




نوشته شده توسط رز در شنبه 21 خرداد 1384 و ساعت 12:06 ق.ظ
Desined By Mohamad + Alireza